تبليغاتX
تنهای
 

سخن نخست
ای کسانی که مامور دفن من هستید
:
هنگامی که من را دفن می کنید،
دستانم را باز نگه دارید، تا همه بدانند که هنوز به آرزوهایم نرسیده ام
.
چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند که هنوز به آرزوهایم نرسیده ام
.
و دو قالب یخ همچون سلیبی بر روی قلبم بگذارید،
تا با اولین تابش اشعه های خورشید آب شوند،
و به جای مادرم بر روی قلبم بگریند

***

مرگ من...

وقتي مرا در گور مي گذاريد،كمي صبر كنيد تا زيباي من برسد.شايد بيايد.

شايد هم..

شايد هم...نه...

نگذاريد حسرت ديدن زيبايم را هم مثل تمام آرزوهايم با خود به گور ببرم.اگر ديديد از زيباي من خبري نشد تكه يخي را در دستم قرار دهيد...تا به جاي او براي من گريه كند...

اما نه او حتما مي آيد مي دانم با اينكه دوستم ندارد و نداشت ولي دله يك ديوانه ي عاشق را نمي شكند من از او خواستم كه فقط براي لحظه اي براي ديدنم سر مزارم بيايد نه دقيقه اي و نه ساعتي بدون هيچ اشكي فقط براي لحظه اي بيايد تا با ياد چشمان زيبايش براي هميشه چشم از اين دنيا وداع كنم.از اين دنيايي كه جز نابودي برايم چيزي نداشت صبر كنيد انگاري زيباي من رسيد مي دانستم به خداي عاشقا به همه ي عاشقاي دل سوخته قسم مي دانستم او خواهد آمد حالا خاك ها را روي جسدم بريزيد چشمان زيبايش را ديدم.

خداحافظ زيباي من

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/02ساعت 2:20 قبل از ظهر توسط ... |


خاکستری

امروز خاکستریم .....

درست رنگ مداد که باهاش واست می نویسم

از دنیایی که همه آدم هاش با چشم های رنگی و غیر رنگی  دنیارو سیاه سیاه می بینند.

از امروز میخوام خاکستری باشم رنگ مدادی که باهاش واسه تو مینویسم

رنگ روزهایه بدون تو

رنگ انتظار

رنگ جدایی

رنگ ......

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/28ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط ... |


 سکوت میکنم

حرفی نمیزنم

یعنی حرفی ندارم که بزنم

...........................................

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/06/17ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط ... |


ببین ققنوس درسته پر غمم  تو رو هم با غم آشنا می کنم

.....اما........

تنهام نذار نه تنهام نذار

ققنوس من بهت احتیاج دارم !!!!!!!

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/06/15ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط ... |


تنهاييم را با تو قسمت مي کنم
سهم کمي نيست
گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي
غم آنقدر دارم که مي خواهم تمام فصل ها را بر سفره رنگين خود بنشانمت
بنشين
غمي نيست
حواي من بر من مگير اين خود ستايي را که بي شک تنها تر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست
آيينه ام را بر دهان تک تک ياران گرفته ام
تا روشنم شد در ميان مردگان همدمي نيست
همواره چون من نه
فقط يک لحظه خوب من بينديش
لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست
من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم
شايد براي من که همزاد کويرم شبنمي نيست
شايد به زخم من که مي پوشم ز چشم شهر آن را در دست هاي بي نهايت مهربانش مرهمي
شايد و يا شايد
هزاران شايد ديگر اگرچه اينک به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست
+ نوشته شده در جمعه 1387/06/15ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط ... |


ای خدا چرا به من زندگی دادی

دادی میدونم اما چرا؟؟؟؟ ای کاش ازم می پرسیدی

که می خوای زندگی کنی یا نه............

می تونستی به جایه من کسی را بیافرینی

که ارزش زندگی کردن را بدونه

مثل من زندگیشو به پای عشق حروم نکنه

وقتی که از عشق جدا شد به کل

دنیا بدو بیرا بگه چرا منو آفریدی؟؟؟؟؟؟

آخه چرا آه ای خدا کاش میدونستی

چقدر از این دنیا خسته ام چقدر خسته؟؟؟؟؟؟

بگم شاید کسی باور نکنه اما حالا میفهمم که چقدر زندگیم پوشالیه بقدری که بسته بود به یه آهی

بسته بود به یه کلام خداحافظی ای خدا آیا این حق من بود .......ها.... این حق من بود

چرا من به غیر من کسی نبود بسمه بس ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خسته ام

به مرگ بگو منو یاری کنه به مرگ بگو منو یارییییییی کنه  ای خدا به جون خودت ارزش مردنو دارم

خدا به مرگ بگو وقتی که من با عشق ام شاد بودم چرا هر روز منو تحدید می کرد اما حالا که تنهام منو تحدید نمی کنه  ....... آه ........ بسه بسمه  خسته ام خسته از همه چیز!!!!........

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/14ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط ... |


منم.

به خدا ساده من بودم...

اگر دنبال سنگی کمیاب می گشتم ..

اگر دنبال مرگ می گشتم به زیبایی..

می توانستم او را پیدا کنم..

اگر دنبال ..

اگر دنبال عشق بودم زیبا ترین را می جوییدم اما..

و افسوس..و صد افسوس که من ساده ..

دنبال خنجری ...

نمی دانم ..

اما این را خوب می دانم که دنبال یه همدم..

نه یه پناهگاه نه .یه مسکن روح نمی دانم دنبال چه بودم..

هر چه فکر می کنم ........

هر کنج و کاوی که می کنم نمی دانم ..چرا...

چرا اینگونه شده بودم...

می دانستم روزگار پر از خارست اما من ..من

ساده رفتم تو باغی که پر از خار سبز بود...

خواستم گلی از این باغ پر خار سبز بچینم که..

دیدم پر دستم خون است ..دیدم اما احساسش نکردم

گفتم سراب عاشقی خون جگر است او چیدم..

خدایا قلبم پر خون شد خدایا ...

خدایا مددی ده مرا ..

سوخت جگرم ..

سوخت ..

کاش ساده نمی شدم

کاش و ای کاش..

آن عاقبت زشت ..

اکنون شده وحشت من ..

دگر نمی توانم خدایا ..

دگر نمی توانم...

حتی از آنانی که دوست دارم وحشت دارم..

که مرا دگر از این بدتر ....

ای کاش مرگ .....

پسر خزان


+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/14ساعت 6:26 بعد از ظهر توسط ... |


مرهم درد دل من مرگ من است

زندگی در حسرت و زجر٬ باعث ننگ من است...

وقت آن شد مرگ آيد از پس اين عمر دراز

مرگ را در آغوش...

مرگ را در بر خود مي بينم!!!

بايد يک روز گذشت از کوچه ارواح خبيث

تا که آزاد شوم زين مردمان حرف و حديث...

وقت آن شد آشکارا شود اين راز و نياز

مرگ را در آغوش...

مرگ را در بر خود می بينم!!!

دعوت مرگ من امروز گواه درد است

سنگ گورم بنهيد٬ هوا بس سرد است!!!

و به پايان سفر نزديکم......

و من از جمع شما خواهم رفت!!!

میروم تا هم آغوشی مرگ...!

تا هجوم هجرت٬

تا که اندوه شما راحتم بگذارد!!!

و چه احساس لطيفی است عروج!!!

مرگ را در آغوش...

مرگ را در بر خود می بينم.........؟!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/14ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط ... |


دلم می خواد تنهای تنهای تنها

زیر بارون بشینم صورتمو رو به اسمون بگیرم تا دونه های بارون صورتمو خیسه خیس کنه

موهام رو بریزم روی گوشام و اهنگ قشنگ بارون رو گوش کنم

تنهای تنها

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/14ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط ... |


 

کجا بــودي وقتي برات شکستـم

يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم

کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد

داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد

کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات

شبا نشستم به هواي چشمـــات

کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم

عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم

ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم

هــر چــي که باورت نميشه ديـدم

کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم

نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم

کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت

خون جاي گريه از چشام ميـريخت

کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد

امــا به خـاطر چشات قسم خـورد

کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم

سوختم و از غمت خاکستر شدم

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/14ساعت 6:12 بعد از ظهر توسط ... |